تبليغاتX
قلب یخی
من غنچه ترين حادثه كوچه دردم
                دیشب قرار بود دل ماه بگیرد و گرفت

 و هزاران جفت چشم به سمت او خیره شدند 

 خوشا به حالت ای دل که هر روز

 غریبانه تر از قبل می گیری

 و هیچ کس به تو نگاه نمی کند 

 خوشا به حالت ای دل 

+ نوشته شده در  Fri 25 Jul 2008ساعت 3:22 PM  توسط N.sunset  | 

پدر عزیزم;بگذار من خاك شوم و زیر قدم های مقدست ریشه بدوانم و از عطر محبت تو سیراب شوم.من گیاهی هستم كه در استواری تو ریشه دوانده ام  و محتاج توام.پدر عزیز!حاضرم تمام  عمرم را به تو  هدیه دهم تا تو را شاد ببینم.

سپاس همه ی زحماتت را

پدر عزیزم دوستت دارم و روزت مبارک

+ نوشته شده در  Thu 17 Jul 2008ساعت 2:43 PM  توسط N.sunset  | 

سلام توي يه وبلاگي خوندم كه نويسنده قصد داره تمامي نظرات خصوصي را به صورت يك پست داخل وبلاگش قرار بده تا همه بخونن. يه x هست كه با حرفهايش اعصابم را خورد كرده... به نظر شما چي كار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته همه اش را نميذارم.....فقط نظرات اين x را فقط قرار ميدم ولي اگه راه حلي داريد به صورت خصوصي بيان كنيد چون اگه نظراتتون را بخونه..... قابل توجه كسي كه ميدونه آخر هفته چي قراره سرم بيايد.....
+ نوشته شده در  Sun 13 Jul 2008ساعت 12:18 PM  توسط N.sunset  | 

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز، شاید
ده‌ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه می‌بست
و بی‌رنگی کمیاب‌ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمی‌کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله‌ها
به تمسخر می‌گرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می‌کردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود، وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می‌توانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می‌کردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشم‌های مان به جای لب‌ها سخن نمی‌گفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه‌های گهگاه‌مان جستجو نمی‌کردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه می‌شد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی‌شد
اگر ساعت‌ها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب می‌رفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمی‌کردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنج‌ها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دل‌ها سکه را بیش از خدا نمی‌پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی‌دیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه‌اش را نثار او کند
اما بی‌گمان صفا و سادگی می‌مرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی‌ارزشترین کالا بود
ترس نبود، زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می‌گریستیم و می‌خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه می‌کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می‌آوردیم؟
آری! بی‌گمان پیش از این‌ها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلب‌ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می‌گذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می‌کردم
و تو سنگی را که من به شیشه‌ات زده بودم
به یادگار نگه می‌داشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شب‌های مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می‌نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده می‌کرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو می‌کردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمی‌دانم
براستی خداوند کدامیک را می‌پذیرفت؟

+ نوشته شده در  Thu 10 Jul 2008ساعت 1:45 PM  توسط N.sunset  | 

لیوان آب را زمین بگذار

استادي در شروع كلاس ليوان پر از آبي را و آن را بالا گرفت تا همه ببينند.

سپس از شاگردان پرسيد:به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟شاگردان

جواب دادند 50 گرم استاد گفت:من بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش

چقدر است.اما سوال من اين است اگر من اين ليوان اب را چند دقيقه همين

طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟شاگردان گفتند:هيچ اتفاقي نمي افتد.

استاد پرسيد:خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟

يكي از شاگردان گفت :دستتان درد مي گيرد.استاد گفت حق با توست.

حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟شاگرد ديگري گفت :دستتان بي

حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند

و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد ، همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت خيلي خوب است.ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند:نه استاد ادامه داد:پس چه چيزي باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ شاگردان گيج شدند.

يكي از آنها گفت:ليوان را زمين بگذاريد.استاد گفت:دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد

اشكالي ندارد.اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد درد مي كشيد.اگر بيشتر از آن نگه شان داريد فلجتان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود.

فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است.اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آن را زمين بگذاريد وبه اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد.

هر روز صبح سر حال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مساله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد بر آييد.

دوست من يادت باشد ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري.

زندگي همين است

+ نوشته شده در  Mon 7 Jul 2008ساعت 11:13 AM  توسط N.sunset  | 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
+ نوشته شده در  Wed 2 Jul 2008ساعت 8:14 AM  توسط N.sunset  | 

سلام به تمام دوستانی که من را در این کلبه ی خرابه تنها نداشتن

یه جورایی دلم نمیخواد خداحافظی کنم , چون به شما و

این وبلاگ عادت کردم و......

فقط این که همه ی شما را دوست دارم و از همه ی شما بی نهایت

ممنونم.

امیدوارم گل وجودتان همواره شاداب و با طراوت باشد و هیچگاه زردی

خزان بر بهار عمرتان سایه نیفکند و موفقیت توشه ی راهتان باشد.

**************************************************

 از این به بعد مدیریت این وبلاگ بر عهده ی  دوست گلم هست و به کامنت های شما جواب میده.

 

 

*************************************************************

 برای همیشه خداحافظ...

+ نوشته شده در  Mon 30 Jun 2008ساعت 2:23 PM  توسط N.sunset  | 

 

آمار وبلاگ