تبليغاتX
قلب یخی
من غنچه ترين حادثه كوچه دردم

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی!

به چه چیز؟

به شکست دل من؟ یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت

 که مرا سوخت وخاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده ی  من،می خندی که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست؟!

خنده دار است بخند...

 

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Aug 2009ساعت 3:48 PM  توسط N.sunset  | 

سلام

من بعد از چند ماه برگشتم با یه عالمه غم که تو دلم گذاشتم و دارم مینویسم تا شاید فراموش کنم گذشته ام را........

برای من دعا کنید...

از امشب جواب تمام نظراتون را میدم

واسه ی نظرات قبلیتون که بی جواب موند معذرت........

برام دعا کنید..فراموشتان نمیکنم

سبز باشید و پایدار

+ نوشته شده در  Thu 23 Jul 2009ساعت 1:10 AM  توسط N.sunset  | 

خدا جون تو بگو مشكل از كجا بود...

مگه من بد بودم...

ماماني وقتي فهميدي حامله اي چه حالي شدي...يادته نمي خواستي بدنيا بيام...

خواسته يا ناخواسته ۹ ماه تحملم كردي...

يادته ۹ ماه انقدر به شكمت مشت زدم تا حوصله ات رو سر ببرم تا سقطم كني...

يادته ماماني چقدر اذيت شدي...شبا تا صبح گريه مي كردي...از يه طرف بچه نمي خواستي

از يه طرف بعد از ۲ سال تازه داشتي دختر دار مي شدي...

ماماني چرا راحتم نكردي...يادته وقتي تو شكمت بودم باهام حرف مي زدي بهم مي گفتي نازنین اينجا

آدماي پست و نامرد زياد داره وقتي به دنيا آمدي مواظب خودت باش...

مامان يادته تو شكمت چقدر حرصت دادم تا بهت بگم من از اونجا مي ترسم...تا بهت بگم من نمي خوام

به دنيا بيام...ماماني يادته بابا چقدر خوشحال بود...ولي برعكس تو خيلي اذيت مي شدي...

اصلا باور نمي كردي بچه دار بشي...

ماماني يادته وقتي حرصت مي دادم هي مشت به شكمت مي كوبيدي و مي گفتي بس كن...

خسته ام كردي ديگه...

ماماني من اون لحظه  بهت گفتم منو به دنيا نيار...

ماماني يادته همه بهت مي گفتن داري مادر ميشي و الان همه گناهات داره پاك ميشه...

يادته سر بدنيا آوردن من چقدر پاك شدي...

ماماني من از زندگي خسته ام...

چرا منو بدنيا آوردي بعد از خدا تو مقصري...آره تو ...۹ ماه شده بودي فرشته ي من...به همه چيزا فكر

مي كردي جز سقط من...

آره براي منم سخت و دردناك بود شبايي كه راه مي رفتي و مي گفتي پس كي از دستت راحت

مي شم...

ماماني منو ببخش كه اين همه اذيتت كردم...

اي كاش تو شكمت مي مردم...

ماماني دلم به تو قرص بود كه وقتي به دنيا بيام كمكم مي كني...

ولي وقتي به دنيا آمدم بهم گفتي خداست كه به آدما كمك مي كنه...ماماني پس چرا خدا نمي خواد

بهم كمك كنه...

ماماني مگه تو نگفتي اين دنيا آدماي پست زياد داره ماماني من همه ي اين آدما رو ديدم ...

آره بعضي هاشون پستن بعضي هاشون مهربون...

ماماني پس چرا منو بدنيا آوردي...

ماماني من ديگه از آدما نمي ترسم فقط از قلب و عشق و غرور و علاقه و احساسات آدماي كثيف

مي ترسم...

خدا جون كمكم كن...

من واقعا خسته ام...

+ نوشته شده در  Thu 23 Jul 2009ساعت 1:4 AM  توسط N.sunset  | 


تقصير تو نبود!


خودم نخواستم چراغ قديمي خاطره ها خاموش شود!


خودم شعرهاي شبانه ي اشك را فراموش نكردم!


خودم كنار آرزوي آمدنت اردو زدم!


حالا نه گريه ها ي من ديني بر گردن تو دارند


نه تو چيزي بدهكار دلتنگي اين همه ترانه اي!


خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد


بالهايم در كشاكش شهرها خسته شوند

و عسلهايم

صبحانه ي كسي باشند


كه هرگز نديدمش!


تنها آرزوي ساده ام اين بود


كه در سفره ي صبحانه ي تو هم عسل باشد!


كه هر از گاهي كنار برگهاي اتاقم بنشيني


و بعد از قرائت بارانها زير لب بگويي:


(( يادت بخير نگهبان گريان خاطره هاي خاموش ))


همين جمله....


براي بند زدن شيشه شكسته ي اين دل بي درمان


كافي بود........

+ نوشته شده در  Fri 19 Sep 2008ساعت 1:39 AM  توسط N.sunset  | 

بگذارید تا می توانم بازی کنم

چون فردا با من بازی خواهند کرد

بگذارید بچه بمانم.

 

 

+ نوشته شده در  Thu 28 Aug 2008ساعت 9:8 PM  توسط N.sunset  | 

صبحی تابستانی

اشکی چکید بر زمین

اشکی از چشمانی کوچک

صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم

هر چند تصویری نیست

حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود

می شنوم

از همه سو می گویند

تولدت مبارک

 

*****************

سلام دوستای خوب و مهربونم

امروز من ۱۷ سالم میشه.......

به خاطر اینکه بهترین شخص زندگیم پیشم نیست زیاد خوشحال نیستم

و جشنی ندارم فقط اینکه دلم میخواد تمام خونه را شمع روشن کنم و

منتظر بمونم تا برگرده.

انتظار خیلی سخته,تا کی انتظار بکشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

برای من خیلی دعا کنید

 

بدون اون نمیتونم زندگی کنم...خواهش میکنم برای من خیلی زیاد دعا کنید

دلم گرفته.........نمیتونم گریه کنم....شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم.......

آخه من باید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روز تولدم بزرگترین آرزوم اینه که یا برگرده واسه همیشه پیشم بمونه یا اینکه

من هم بمیرم تا تحمل دوریش برام سخت نباشه

شما هم برای من همین را از خدا بخواهید

+ نوشته شده در  Sat 23 Aug 2008ساعت 11:20 AM  توسط N.sunset  | 

                دیشب قرار بود دل ماه بگیرد و گرفت

 و هزاران جفت چشم به سمت او خیره شدند 

 خوشا به حالت ای دل که هر روز

 غریبانه تر از قبل می گیری

 و هیچ کس به تو نگاه نمی کند 

 خوشا به حالت ای دل 

+ نوشته شده در  Fri 25 Jul 2008ساعت 3:22 PM  توسط N.sunset  | 

 

آمار وبلاگ