قلب یخی

من غنچه ترين حادثه كوچه دردم

خدایا..!!

 خدايا به هركه دل بستم ،تو دلم را شكستي . عشق هركس را كه به دل گرفتم ، تو او را از من گرفتي . هركجا خواستم دل مضطرب و درد مندم را آرامش دهم ، تو يكباره همه را در هم زدي و در طوفان هاي وحشتناك حوادث رهايم كردي تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و به هيچ چيزي اميد نداشته باشم . خدايا تو اين چنين كردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم . محبوب ما آن سوي مرزها نيست . خدايا تو اين چنين كردي تا به جز تو آرزويي نداشته باشم و به جز تو به كس و چيزي اميد نبندم و به جز در سايه توكل به تو، آرامش و امنيت احساس نكنم. خدايا تو را براي همه اين نعمت ها شكر مي كنم .

+ نوشته شده در  Tue 27 Jul 2010ساعت 6:53 PM  توسط NaZaNiN  | 

کدومو نجات میدی؟!

فکر کن لبه ی پرتگاه دارن 2نفر پرت میشن!یکیشون اونیه که تو خیلی دوستش داری ولی اون دوستت نداره..اون یکی هم تو را دوست داره ولی تو دوسش نداری..

فقط هم یکی را میتونی نجات بدی..کدوم را نجات میدی؟؟

+ نوشته شده در  Sat 17 Jul 2010ساعت 9:51 AM  توسط NaZaNiN  | 

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي
اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت ، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد

امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي
اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش مي بندد
تمام قصه هايي را كه در طول دوبهار براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور مي كردي
اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا مي كند
آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود

اگر مي دانستي كه لرزش ضربان قلبم براي ضربان قلب عاشقت چگونه هراسان مي تپد
عشق را در امواج نگاههاي بي تابي و دلنگراني هايم مي ديدي و حقيقت درونم را روشن مي گرفتي
اگر مي دانستي كه چقدر بيقرار و دلتنگ تو و لحظه هاي شيرين بودن و حس كردنت هستم
تپش موج هاي عاشقي را در چشكانم حس مي كردي و مي دانستي كه چقدر چشم به راه توام
اگر مي دانستي كه حتي با وجود بودنت و حس كردنت بازم هميشه و هرلحظه دلتنگ توام
مي ديدي كه يك ديوانه چگونه براي حضور تو و نفسهايت پرپر مي شود و هرلحظه اشك مي ريزد

آري من چشم به راه توام اي ماه تابان هستي و بي كسي هاي عاشقي غريب
من بي تاب و بيقرار لحظه هاي بودنت هستم اي ستاره ي چشمك زن و روشن شبهاي تارم
من زنده به عشق توام ، پايبند به نفس هاي توام ، و در انتظار حضور ديدگان عاشقت هستم

من با تكرار نفس هاي تو زنده هستم و با حرفها و لبخندهاي آسماني تو جاني تازه ميگيرم
آري من بي تو هيچم اي اولين و آخرين و تنها
عشق
ماندگار ...................
بخشي از نوشته هاي يك ديوانه
و قسمتي از كتاب عشقي كه شايد هيچ وقت و هيچ جا چاپ نشود

 

+ نوشته شده در  Sat 3 Jul 2010ساعت 9:48 PM  توسط NaZaNiN  | 

دریا...

راز دریا را بیاموز

دریا با آنکه عمیق است امواجی را که در سطحش هستند،سر کوب نمیکند بلکه اجازه میدهد به ساحل برسند .

تو هم مثل دریا امواج سطحی و زود گذر زندگی ات را به سمت بهترینها  هدایت کن !

دریا هم سطح دارد هم عمق ...

راز دریا در نگه داشتن تعادل بین این دو است !

تو هم تعادل را حفظ کن تا سالم به مقصد برسی !

مثل دریا پر باش از بی کرانگی .

اجازه بده تا رودهای معرفت در تو بریزند ،تا تمام نشدنی باشی .

مثل دریا پر تلاطم باش و از سکون بپرهیز .

از تند باد حوادث بیم نداشته باش !مگذار که مرداب شوی !

مثل دریا ثروتمند باش و سخاوت مند !

سفره ات را برای همه پهن کن !

مثل دریا که دلش رنگ آسمان را به خود گرفته،تو هم آبی باش.

انعکاس باش از آسمان ها ،از خدا!

خدا گونه باش! 

+ نوشته شده در  Thu 1 Jul 2010ساعت 7:47 PM  توسط NaZaNiN  | 

پدر عزیزم

بگذار من خاك شوم و زیر قدم های مقدست ریشه بدوانم و از عطر محبت تو سیراب شوم.من گیاهی هستم كه در استواری تو ریشه دوانده ام  و محتاج توام.پدر عزیز!حاضرم تمام  عمرم را به تو  هدیه دهم تا تو را شاد ببینم.

سپاس همه ی زحماتت را...

پدر عزیزم دوستت دارم و روزت مبارک

+ نوشته شده در  Sat 26 Jun 2010ساعت 9:54 AM  توسط NaZaNiN  | 

سارا کوچولو...

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد .

+ نوشته شده در  Thu 24 Jun 2010ساعت 6:51 PM  توسط NaZaNiN  | 

مرا جا و مکانی نیست...
کوله بارم حرف است
که به دنبال نگاهم،
سر هر کوچه و معبر
به سراغ دلکی می آید.
لحظه ای تازه نفس از سر شوق،
می نویسم با تو ...
لحظه ای بی خبر از فاصله ها،
می نشینم با تو ...
تا نفس تازه کنم
زندگی دشوار است.

+ نوشته شده در  Sun 13 Jun 2010ساعت 2:19 PM  توسط NaZaNiN  | 

مطالب قدیمی‌تر